تبليغاتX
دلم به تاخت برو

دلم به تاخت برو
من از اسمان چیزی به ارث برده ام.چیزی به نام خدا 
قالب وبلاگ

خیلی وقت بود که حس نوشتن سراغم نمی اومد.دریاکنارم بود.پنجره باز بودو بارون

بی وقفه میبارید.اما من انگار چیزی نمی دیدیم و فراموش کرده بودم که عاشق

 دریام.عاشق بارونم اما من نمی تونستم و شاید هم دلم نمیخواست که بنویسم.

الان هم خسته از همه چیز به وبلاگم پناه اوردم.شاید نوشتن کمکی باشه برای

رهایی از فکر های درد اور!

شدم مثه یه تیکه سنگ که انتظار و چشم به راهی داره فرسایشش میده.خود

ازاری نمیکنم اما به معنای واقعی خسته م.تو این روزهای طاقت فرسایی که

میگذره نبودن دوست واقعی ام در کنارم خیلی تلخه.دلم میخواست باشه و بتونم

همه حرف هام رو باهاش بزنم و او گوش دلم بشه و محرم حرف های دلم.اوضاع

عجیبی بر دلم حاکم شده.دلم میخواد از شر این همه سنگینی تو دلم راحت شم.

خب گاهی وقتا  جور نمی شه.انگار همه ذرات دنیا دست تو دست هم میدن تا

حالتو کنن تو شیشه و این جور وقتا از حس ناتوانی که بهم دست میده دیوونه و

نا اروم میشم.

فقط الان میدونم که گم شدن خوبه.گم بشم که فراموش بشم.گم بشم که

فراموش کنم فراموش کردنی ها رو!که باید ساکت باشم و سکوت کنم و ببینم!

الان میدونم که بی خبری خوبه....بی خبر باشم از راه های فریب دیگران و باید

دور شوم خیلی دور......

به امید روزهای روشن مینشینم..

پی نوشت:گمان کردی که با حرفای تحقیر امیزت بردی اما من برات متاسف شدم.

پی نوشت2:خدایا تو باش.در همین نزدیکی.کنار شیشه ترک خورده دلم...


[ شنبه هفدهم دی 1390 ] [ 0:5 ] [ نوال ] [ ]
روی آلـت هستی نشسته ایم
و هنوز می اندیشیم كه
عــلم بهتر است یا ثــروت
صــداقت بهتر است یا بكــارت
و هــنوز نمی دانیم فرق درد و لذت را
...فرق عــشق و شــهوت را
فرق پرستــش و بع بع كردن را
و همه تلاشها بیهوده است
ما تا از فــرقمان بیرون نكشند
هیچ فرقی را نخواهیم فهمید ...
اختلاف نداریم
کمی جغرافیای ما مختلف است!!
قلب من جنوب مرکزی ام می تپد!
قلب تو شمال غربی تنت!
من اسیر حالم، فرقی ندارد ساده یا استمراری...
تو دلتنگ ماضی منی که بعید شده
فصل مشترکی که نود درجه اختلاف دارد.
[ پنجشنبه بیست و چهارم شهریور 1390 ] [ 23:43 ] [ نوال ] [ ]

این دل برای خودش عالمی دارد.خیلی با حال است.کوچک است.ولی چیز های بزرگی در خود دارد!بزرگترینرا دارد!منظورم خداست.

نمی دانم جنس دلم از چیست٬هیچ چیزی را سراغ ندارم که اینقدر بشکند و دوباره بتپد ٬زندگی کند.یک چیزی ته ان قل قل کند٬بجوشد و بعد بشود اشک.هر چه اشک بیشتری از چشم هایم میریزد٬این دل ٬سبک تر می شود.اصلا عادت دارد به اینکه هی سبک .شود ٬سبک تر شود٬بشکند٬پر شود ٬بگیرد٬بعضی وقت ها بترکد٬طوری که عصبا نی ام کند .بعد هم نرم شود ٬انقدر نرم که به نرمی نسیم!

بعضی وقت ها غروب که میشود٬دلم را به دست میگیرم.میفهمم که دوباره پر شدها ست.سنگین شده است.باید فکری به حالش کرد.ان وقت رو به قبله می ایستم ٬میبینم که میترکد٬باز میشود٬سبک میشود ٬نرم و مهربان٬میشود مثل دریا!

غروب هم دلم را گرفته بودم دستم٬می تپید٬نزدیک بود از دستم بیفتد.اخرش هم افتادو شکست.دلم افتاده بود  .بی خیال او٬بدون اینکه یادم باشد ٬دلم را از دست داده ام .اشک هایم می ریخت٬مثل باران!

دیدم اشک هایم دارند روی دلم میریزند .خیس خیس شده بود.شفاف  شده بود وریزش اشک ان را سپید و سپیدتر می کرد.اشک هایم تمام شد.دلم را برداشتم.سپید شده بود٬شده بود به رنگ اشک٬.سبک و نرم!

خدایا این دل ٬حالا  حسابی دل شده است ٬پر شده است. روحم سبک تر شده است.مرغ جانم بی تاب تر می پرد٬چشم هایم ٬دست هایم و پا هایم و حتی ٬به وجد امده اند٬به همان اندازه که اشک ریخته ام ٬سبک تر شده ام!

شفا یافته ام!ای مهربان ٬ای بی نیاز٬ای تمام خوبی٬ای خدا!همیشه محرمم کن٬سیاهی را از من دور کن!

 مرا با همه کوچکی ام ٬تقصیرم٬گناهم٬نیازم٬التماسم٬شرمم٬شوقم٬ترسم٬ذوقم٬امیدم٬اشکم بپذیرای خدا....

 

[ دوشنبه بیست و چهارم مرداد 1390 ] [ 23:42 ] [ نوال ] [ ]

این روزا که داره آروم آروم از کنار لحظه هام می گذرن

احساس می کنم یه چیزی رو گم کردم که حتی نمی

دونم چیه...!

 

این روزا انگار اونی باید باشم نیستم ُ

 انگار از درون تهی شدم ُ خالی خالی...

گاهی از دست خودم خسته می شم و از همه

 بی قراری دلگیر....!!

خسته ام و حس می کنم نیستم و

 شاید هیچ کس این نبودن و نه می بینه و

 نه حتی احساس می کنه. دلم واسه خودم بد جوری

 تنگ شده !

نیستم و این نیستن به هستی دقایقم پوزخند می زنه...

دلم می خواد یه بارون حسابی بیاد

 تا بتونم یه دل سیر هم پای اشکاش ببارم...شاید یه

 آسمون کوچیکم بتونه مثل سیل بباره...!


[ جمعه بیست و چهارم تیر 1390 ] [ 16:4 ] [ نوال ] [ ]

1.من خوب نیستم..

کلیه هام به شدت درد میگیرند

با آدمای جدید معاشرت نمیکنم...

درس نمیخونم .فهمیدنم سخت شده

خیلی وقتا نگران تو میشم....

غذا میپزم...

روی روزهای تقویمم ضربدر قرمز میکشم تا روز موعود برسه...

میخندم...گریه میکنم....نگاه میکنم...سکوت میکنم...

پیر میشم


2.باید اعتراف کنم...سر خودمو که نمیتونم کلاه بذارم...

میخوام با کمال خلوص اعتراف کنم

عجیب از جهان ایزوله شده ام،

از کلمه ها...

از مردم...

از کتابام...

از دوستام...

از بهترینهام...

...

درست مثه بچگیام!!


3.گاهی وقتا اونی رو که دوست داری ...نداری... 

 

بیشتر وقتا اونی رو که داری...باید دوست داشته باشی.  

 

....

مضحکه! نه؟


4.خطرناک ترین آدمها اونایی هستن که هم ترسو هستن و هم شجاع! درست مثل من.... من یه روز کله خر و شجاع هستم و یه روز ترسو! هر روز هم چوب یکی از این دو تا رو می خورم..... من اگر ترسو نبودم شاید خیلی چیزا با الان فرق می کرد....

حالم اصلا خوب نیس!!...از این همه بوی تعفن کجا باید فرار کرد؟؟


5.نه اینکه نیستم...نه اینکه نخوام بیام اینجا...نه اینکه غم نبودنت تموم شده باشه...نه اینکه عادت کرده باشم... 

نه اینکه اگه پیشم نیستی زندگی کنم...زندگی میکنم اما ....  

دارم پوست میندازم دیگه...دارم از رو میرم...باورت میشه... باورت میشه که بگم کم آوردم...


6.اینجارو گرد و خاک برداشته...منم که از گردگیری متنفرم.تکلیف چیه؟

 

7.بعضی روزا یه جوریه...دلت میخواد شاد باشه...اما نیست....میخوای راحت و بی دغدغه طی شه...اما نمیشه...بعضی روزا...یه ساعتهایی...مغزت روحتو نشونه میگیره....مجبورت میکنه بری بگردی دنبال یه گوشه خلوت...سرتو بذاری رو پاهات...خودتو مچاله کنی و آروم بری تو اون دور دورا...بعضی روزا دلت میخواد اصلا نیاد...اما نمیشه...دیگه عادت کردی...یعنی زمونه عادتت داده...که خیلی آدما و اتفاقارو باید از یاد ببری....تو هم سعی میکنی...دردت یواش یواش کهنه میشه...دنبال یه مرهم واسش میگردی...یه آدم دیگه...یه اتفاق دیگه...که جایگزین اون قبلی میشه...اما دل شکستت که مرهم نداره!!...به خودت میگی صبر کن...همه چی درست میشه...واسه اینکه یادت بره چقدر تنهایی...دور و برتو پر میکنی از مترسکهایی که نفس میکشن...باهات حرف میزنن...تو زندگیت دخالت میکنن...تو زندگیشون دخالت میکنی...اما باز یه روزایی هست که مغزت روحتو نشونه رفته....یهو تصمیم میگیری بری سفر...خیلی دور...اما انگار یه چیزی...یه تیکه ای از وجودت باهات نیست...با خودت کلنجار میری....سعی میکنی ذهنتو مشغول کنی که یه وقت شیطونی نکنه و بره اون دور دورا....اما تو اوج بی خیالیت....یه جمله...یه ترانه...یه عکس...یه جا...یه تیکه نوشته...پرتت میکنه به عمق خاطراتی که روزها و ماهها واسه فراموش کردنشون تلاش کردی.

بعضی روزا یه جوریه.... دلت واسه دلت عجیب میسوزه...


 

8.بعضی وقتا یهو از یه بلندی پرت میشی...تموم وجودت میشه ترس... 

وقتی با وحشت به عاقبت کارت فکر میکنی...تموم وجودت میشه هراس... 

اونوقت با ناامیدی تموم خودتو میسپاری دست سرنوشت... 

وقتی دیگه همه چیو تموم شده میدونی...یهو وسط زمین و آسمون متوقف میشی... 

اولش خوبه...احساس امنیت نسبی میکنی...اما 

وقتی به اون پایین نیگا میکنی...تازه ترست بیشتر میشه... 

یه آدم معلق...که زیر پاش خالیه خالیه...ودرجه اطمینانش به هر چیز و هر کسی صفره... 

من الان همون حسو دارم!!

 

9.تازگی ها زیاد مغزم با قلبم اتصالی پیدا میکنه و من حسابی قاطی میکنم و بعد زبونم قاصر از این میشه که بگم دردم چیه و در این حالت حتی اون هم منو تنها میذاره!

 

10.امروز برای اولین بار برای امل گریه کردم و بهش گفتم بعد از رفتنش من خیلی تنها میشم!!!!

   

                                    اعتراف میکنم که خیلی تلخم!

[ سه شنبه سی ام فروردین 1390 ] [ 16:32 ] [ نوال ] [ ]
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

من کسی نیستم. تو چطور. اگر تو هم کسی نباشی، آنوقت ما دونفر می شویم...
امکانات وب

فروش بک لینکطراحی سایتعکس